قصه اینجوری شروع شد.. من وچشمات و ترانه
تو رو خواستن تا همیشه..... گریه و اشک شبانه
تو می دونی تا همیشه..... من به یاد تو می مونم
هرچی که ترانه دارم ..واسه ی چشات می خونم
واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس
دیدن صورت ماهت....... ...یه خیال عاشقانه اس
بی تو من هیچی ندارم.. پیش چشمات کم می یارم
اگه تو بخوای می میرم جون به دستات می سپارم
لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن
با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن
تو مثه اب و نفس باش.... واسه این عاشق مجنون
رو تن این خاک
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
زتو ای جلوه امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخه چید
شعله آه شدم...صد افسوس
که لبم باز به آن لب نرسید
دلم می خواهد آنقدر بگریم تا از اشک های غم من سیلی خروشان شود و تا ثابت کنم که دلم چقدر بی تو تنهاست
ردپای اشکهایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست
نمیدانم که رازم با که واژم غم سوزو گرازم با که واژم
چه واژم هر که رو نه بنگره فاش دگر راز و نیازم با که واژم
در دیده به جای خواب آبست مرا زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا خوابش بینی ای بی خبران چه جای خواب است مرا
دستامو بگیر تو دستات وفت تنهایی و غربت
تکیه گاه خستگیم باش تو این کویر و وحشت
این قلب افسرده و درهم فشرده ام را بتو می سپارم
تا با تارو پود سرزان آن آهنگ عشق بنوازی
هر کجا دل شکسته دیدی یادی زدل شکسته ام کن
هر جا پروبال خسته دیدی یادی ز پروبال خسته ام کن
تنها نه همین دلبر من عهد شکن شد با هر که دم از عشق زدم دشمن من شد
آرزو.....
ای آرزو , ای سرچشمه هستی, ای مایه خوشی و سعادت بشر, ای مرز
عشق و ای لطیفتر از نسیم و شدید تر از طوفان,
آیا تو نیز هیچ با من همراه و یار بودی؟
پروردگارا: در این جهان آرزو, چرا کلبه کوچکی که جز دل نام ندارد نصیب
من کردی؟
کاشانه قصری که در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد,
کلبه خونینی که جز تقدیر در آن راهی نباشد,
خانه ویرانکه در آن بجز اشک و صبر همدم و مونسی را صاحب نیست
تصمیم کردی؟
ای یار
برای من کور بودن و ندیدن آفتاب سهل است.
اما دور بودن و تو را ندیدن را نمی توانم تحمل کنم
فراموش مکن که جز تو من کسی را ندارم
تو به من کتاب دوست یابی دادی ولی درس دشمنی آموختی.
تو از وفا و عاطفه سخن گفتی در حالیکه نا مهربانی و بی بهری را پیشه ساختی.
چندی است که تو را نمی بینم و گرچه هرگز ترا فراموش نمی کنم,
ولی با این وجود تو را نمی آزارم
تو برو با هر که می خواهی سعادتمند باش,
این تنها آرزوی من است.
خسته ام
خسته ام از آرزوها
آرزوهای شعاری
شوق پروازی مجازی
بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی
زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین
پله های رو به پائین
سقف های سرد و سنگین
آسمانهای اجاری
عصر جدولهای خالی
پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی
نیمکت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی
جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی
باد خواهد برد باری ...
از همه اینایی که نظر میدن و نمیدن ممنونم
